
کاش بارانی ببارد ، قلبها را تر کند
بگذرد از هفت بند ما ، صدا را تر کند
قطره قطره رقص گیرد روی چتر لحظه ها
رشته رشته مویرگهای هوا را تر کند
بشکند در هم طلسم کهنه ی این باغ را
شاخه های خشک و بی بار دعا را تر کند
مثل طوفان بزرگ نوح در صبحی شگفت
سرزمین سینه ها تا نا کجا را تر کند
چترهاتان را ببندید ای به ساحل مانده ها
شاید این باران که می بارد شما را تر کند
نوشته شده توسط جواد......... در سه شنبه 4/11/90 ساعت 11:24 عصر |

نوشته شده توسط جواد......... در سه شنبه 20/10/90 ساعت 8:34 عصر |
وقتی که قلبهایمان کوچکتر از غصههایمان میشود،
وقتی نمیتوانیم اشک هایمان را پشت پلکهایمان مخفی کنیم
و بغض هایمان پشت سر هم میشکند ...
وقتی احساس میکنیم
بدبختیها بیشتر از سهممان است
و رنجها بیشتر از صبرمان ...
وقتی امیدها ته میکشد
و انتظارها به سر نمیرسد ...
وقتی طاقتمان تمام میشود
و تحمل مان هیچ ...
آن وقت است که مطمئنیم به تو احتیاج داریم
و مطمئنیم که تو
فقط تویی که کمکمان میکنی ...
آن وقت است که تو را صدا میکنیم
و تو را میخوانیم ...
آن وقت است که تو را آه میکشیم
تو را گریه میکنیم ...
و تو را نفس میکشیم ...
وقتی تو جواب میدهی،
دانه دانه اشکهایمان را پاک میکنی ...
و یکی یکی غصهها را از دلمان برمیداری ...
گره تکتک بغضهایمان را باز میکنی
و دل شکستهمان را بند میزنی ...
سنگینی ها را برمیداری
و جایش سبکی میگذاری و راحتی ...
بیشتر از تلاشمان خوشبختی میدهی
و بیشتر از حجم لبهایمان، لبخند ...
خوابهایمان را تعبیر میکنی،
و دعاهایمان را مستجاب ...
آرزوهایمان را برآورده می کنی ؛
قهرها را آشتی میدهی
و سختها را آسان
تلخها را شیرین میکنی
و دردها را درمان
ناامیدی ها، همه امید میشوند
و سیاهیها سفید سفید ...
نوشته شده توسط جواد......... در سه شنبه 6/10/90 ساعت 9:4 عصر |
وقتی تخم مرغ به وسیله یک نیرو از خارج می شکند ،
یک زندگی به پایان می رسد
وقتی تخم مرغ به وسیله نیروئی از داخل می شکند ،
یک زندگی آغاز می شود
تغییرات بزرگ همیشه از درون انسان آغاز می شود.
نوشته شده توسط جواد......... در دوشنبه 28/9/90 ساعت 10:59 عصر |
روزی زنی روستائی که هرگز حرف دلنشینی از همسرش نشنیده بود، بیمار شد. شوهر او که راننده موتور سیکلت بود و از موتورش براى حمل و نقل کالا در شهر استفاده مىکرد براى اولین بار همسرش را سوار موتورسیکلت خود کرد. زن با احتیاط سوار موتور شد و از دست پاچگی و خجالت نمی دانست دست هایش را کجا بگذارد که ناگهان شوهرش گفت:
مرا بغل کن. زن پرسید: چه کار کنم؟ و وقتی متوجه حرف شوهرش شد ناگهان صورتش سرخ شد. با خجالت کمر شوهرش را بغل کرد و کم کم اشک صورتش را خیس نمود.
به نیمه راه رسیده بودند که زن از شوهرش خواست به خانه برگردند، شوهرش با تعجب پرسید: چرا؟ تقریبا به بیمارستان رسیده ایم.زن جواب داد: دیگر لازم نیست، بهتر شدم.سرم درد نمی کند. شوهر همسرش را به خانه رساند ولى هرگز متوجه نخواهد شد که گفتن همان جمله ى ساده ى «مرا بغل کن» چقدر احساس خوشبختى را در قلب همسرش باعث شده که در همین مسیر کوتاه ، سردردش را خوب کرده است.
نکته : عشق چنان عظیم است که در تصور نمی گنجد. فاصله ابراز عشق دور نیست. فقط از قلب تا زبان است و کافی است که حرف های دلتان را بیان کنید.
برگرفته شده از کتاب « فرهاد که باشی ، همه چیز شیرین است!»
نوشته شده توسط جواد......... در دوشنبه 28/9/90 ساعت 10:21 عصر |
مهربانم ، ای خوبم
یاد قلبت باشد یک نفر هست که اینجا
بین آدمهایی که همه سرد و غریبند با تو
تک و تنها، به تو می اندیشد
و
دلش از دوری تو دلگیر است
مهربانم ، ای خوبم
یاد قلبت باشد، یک نفر هست که چشمش
به رهت دوخته ، بر درمانده
و شب و روز دعایش این است
زیر این سقف بلند، هر کجا هستی، به سلامت باشی
و دلت همواره، محو شادی و تبسم باشد
مهربانم ، ای خوبم
یاد قلبت باشد، یک نفر هست که دنیایش را
همه هستی و رویایش را
به شکوفایی احساس تو پیوند زده
و دلش می خواهد لحظه ها را با تو به خدا بسپارد
مهربانم ، ای خوبم
یک نفر هست که با تو
تک و تنها با تو
پر اندیشه و شعر است و شعور
پراحساس و خیال است و سرور
مهربانم این بار یاد قلبت باشد
یک نفر هست که با تو به خداوند جهان نزدیک است
و به یادت هر صبح گونه ی سبز اقاقی ها را
از ته قلب و دلش می بوسد
و دعا می کند این بار که تو
با دلی سبز و پر از آرامش، راهی خانه ی خورشید شوی
و پر از عاطفه و عشق و امید
به شب معجزه و آبی فردا برسی
نوشته شده توسط جواد......... در جمعه 4/9/90 ساعت 12:12 صبح |
روزی دعلب یمانی از مولا علی پرسید : یا امیر المومنین ، آیا پروردگارت را دیده ای ؟ مولا پاسخ می دهند : مگر من چیزی را که ندیده باشم ، می پرستم ؟
خدا را دیده ای آیا ؟ تو آیا دیده ای وقتی شبی تاریک میان بودن و نابودن امید فردائی هراسی می رباید خواب از چشمت کسی ، خورشید و صبح و نور را در باور روح تو ، می خواند و هنگامی که ترسی گنگ می گوید ، رها گردیده ، تنهائی و شب تاریکی اش را ، بر نگاه خسته می مالد طلوع روشن نوری به پلکت ، آیه های صبح می خواند کلام گرم محبوبی کمی نزدیک تر از یک رگ گردن ، به گوش ات با نوای عشق می گوید: غریب این زمین خاکی ام ، تنها نمی مانی تو آیا دیده ای وقتی خطائی می کنی اما ، ته قلبت پشیمانی و می خواهی از آن راهی که رفتی ، باز برگردی نمی دانی که در را بسته او یا نه ؟ یکی با اولین کوبه ، به در ، آهسته می گوید : بیا ، ای رفته ، صد بار آمده ، باز آ که من در را نبستم ، منتظر بودم که برگردی |
نوشته شده توسط جواد......... در سه شنبه 10/8/90 ساعت 11:24 عصر |
خوش آمدید
![]()
جواد.........[376]
مدیریت سایت
----------------------جواد به نام تنها آشفتگان دیار سرنوشت
تقدیم به تمامی آنانی که هنوز هم تکه ای از آسمان در چشمانشان
جرعه ای از دریا در دستانشان و
تجسمی زیبا از خاطره ایثار گل های سرخ
در معبد ارغوانی دلهایشان به یادگار مانده است.
نخستین چکه ناودان یک احساس را در قالب کلامی
از جنس تنفس باغچه معصوم یاس
به روی حجم سفید یک دفتر میریزم
و آن را با لحجه همه عاشقای این گیتی بی انتها
به آستان نیلوفری تمامی دلهای زلال هدیه میکنم.
در پناه خالق نیلوفرها مهربان و شکیبا بمانید.
-------------------------------
برای دسترسی آسان تر به تمام مطالب سایت از
قسمت ..::آرشیو سایت::.. استفاده نمایید.
..::فهرست اصلی::..
لینک ها
پیوندهای روزانه
نوشته های پیشین